تبليغاتX
واقعیات زندگی من
غوغای ناتمام من (یا غرغرهای ناتمام من)

 بسم الله

 

سلام علیکم ورحمت الله

دستم به قلم نمیرفت اما قول دادم بنویسم پس مینویسم.

این روزها غصه دارم داغدارم دلم نمیخوادباکسی حرف بزنم فقط

دوست دارم گریه کنم.من بادلی پراز داغ وارد مدینه شدم اما به

هنگام بیرون اومدن از مدینه، من ،بدون دل بودم .من دلم رو تو

مدینه سرقبری که نشناختم ودر خونه ای که ندیدم جاگذاشتم

حالاهم بدون دل، مثل مرغ سرکنده فقط بال بال میزنم ونمیدونم

چطوری باغم دلم کنار بیام. گمان میکردم دارم آبی روپیدا میکنم

که میتونم روی آتش دردم از آخرالزمان،بریزم تاحسابی دلم خنک

بشه ولی غافل ازواقعیت های اونجا ... رفته بودم بابی بی ام

حرف بزنم از اتفاقاتی که این روزها افتاده وداره میفته،رفته بودم

بنشینم در خونه ای که بی بی ام تازیانه خوردندوبرای 1400سال

پیش هق هق گریه کنم، بنشینم سر قبر پیامبرم، بنشینم پای

منبری که دری از درهای بهشت پای اون منبر بازه، دوست

داشتم ببینم محراب رسول رو، باب جبرئیل رو، ستون توبه رو،

خانه رسول رو، بیت فاطمه رو. اما از هیچ کدوم از اینها خبری

نبود. من شکایت مدینه ام رو  به مکه بردم من به خدا شکایت

کردم از این همه جفا از بی امامی. من از دیدن همه اونایی که

نام بردم محروم بودم سهم من از همه ی این زیبایی های مدینه

النبی فقط خوندن دورکعت نماز ایستاده اونهم بدون هیچ صدای

گریه ای درروضه رضوان بود من حتی اجازه نداشتم یک دل سیر 

گریه کنم.

هنگام ورود به محدوده روضه که اطرافش رو با پرده پوشونده اند

داشتم آرام با زمزمه، سلام میدادم خدمت نبی اکرم صلی الله

علیه واله وسلم وآروم اشک دلتنگی میریختم که خانم مراقب

حرم باروبندو دستکش مشکی در حالیکه دستهاشو بمعنای

ایست جلوم بازکرده بود بلند داد زد "خانووووووم حرام حرام" این

صدای فریاد دائمادر ذهنم منعکس میشه وخیلی چیزهارو تداعی

میکنه.

من از اون دیوار زشت به ظاهر طلایی آراسته ای که از فاصله

چندین متری دور خانه حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها

کشیده اند متنفرم. دیواری که تک تک خلل وفرج هاش رو بادقت

تمام گرفته اند تا مبادا چشمی حتی به اندازه یک نوک سوزن از

آن خانه رو ببینه. دیواری که جلوی اون رو با یک کتابخانه وقفسه

فلزی طلایی پوشونده اند به کدامین دلیل نمیدونم؟؟؟ وبعداز این

دولایه که گفتم با یک متر فاصله از قفسه، حفاظ سومی هم

گذاشته اند که اونهم بالا بردن حدودا بیست  سی سانتی متری

زمین اطراف قفسه وایجاد حالتی سکو مانند وکشیدن یک دیوار

نرده ای نیم متری اطراف خانه حضرت وایستادن خانم مراقبی با

روبندو دستکش درآن محل است.من هیچ وقت زمین بایرشده ی

سنگفرشی که محل سیلی خوردن دخت نبی بود  وروزگاری

کوچه ی بنی هاشم نام داشت اما امروز هیچ کس هیچ نام

ونشانی از آنجا ومکانش نداره فراموش نمیکنم.من هیچ وقت

فراموش نمیکنم مامورانی رو که باهیبت وجثه های زشت

ونگاههایی زشت تر از خودشون دم در بقیع پهلو به پهلوی هم

ایستاده بودندودیواری ساخته بودندبرای جلوگیری از نزدیک شدن

به بقیع. من غم انگیزترین صحنه های زندگیم رو هیچ وقت

فراموش نمیکنم غربت اهل بیتی که اینروزها تو مدینه میبینی

سنگین تر از غربت 1400 سال پیششونه باورم نمیشه اونجا

شهرپیامبر بود.فقط در یک محل یک لحظه احساس آرامش کردم

اونهم مسجد شیعیان مدینه بود که در کنار نخلستان یا باغ امام

جعفر صادق علیه السلام بود باغی که درختان خرماش بدستان

مبارک امام صادق علیه السلام کاشته شده وبا آب چاههایی که

بدستان پاک حضرت علی علیه السلام حفر شده آبیاری میشن.

اونجا همه نمازشون مثل نمازهای خودمون بود ودیگه از آمین

گفتنهای وسط نماز ونمازهای بدون قنوت خبری نیست.باورم

نشد که پابرروی زمینی که یک عمر رسول واهل بیتش در آن

آمدوشد داشته اند میگذارند اما در فکر نابود کردن آثار زندگی

حضرت هستند.

من تونستم فقط یک نتیجه گیری کنم از این دیده های مستند

خودم واون اینکه همین روزها باید منتظر جاری شدن جویی از

خون شیعیان باشیم که در روایات ازنشانه های ظهور آقامون ذکر

شده. دوستان این روزها هر کی بره مدینه متوجه میشه که

چیزی به ظهور موعود باقی نمونده باید خودمون رو برای خیلی

چیزا آماده کنیم........

 

      

اللهم عجل لولیک الفرج

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 0:16  توسط الیسا | 
بسم الله

 

سلام علیکم ورحمت الله

حدودای دوهفته ای نبودم وبه خانه ی خدا مشرف شده بودم

احتمالا حالا قضیه ی حلالیت رو متوجه شدید.....

خیلی چیزهارو براتون تعریف خواهم کرد.منتظر باشید.

 

 

اشهد ان لااله الا الله

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 21:43  توسط الیسا | 

بسم الله

 

سلام علیکم ورحمت الله

آی جماعت یه چیز میخواستم بهتون بگم که خیلی خوشحالتون

میکنه اونم اینه که من همه اونایی که در طول عمرم  به

گردنشون حق داشتم ویا حق دارم ویا بمن ظلم وستم کردند

(وای!!) رو حلال کردم و بخشیدم دربست(عجب حرفی زدما!!!!)

اگه زحمتی نیست شماها هم منو حلال کنید

امید است که خدا همه مونو باهم ببخشه........ان شاالله

 

یا ارحم الراحمین

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 13:24  توسط الیسا | 
بسم الله

 

سلام علیکم ورحمت الله

از مراسم مذکور در پست قبل که اومدم یه چیزی یادم افتاد که

 کلی خجالت کشیدم.

من امروز از بزرگانمون شرمنده شدم. راستش بایدقبل از معتکف

 شدن یه پیش تسلیت محضر 

نبی الله(صلی الله علیه واله وسلم)

وحضرت علی(علیه السلام)

وحضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) 

وآقامون امام زمان(علیه السلام)

بمناسبت شهادت حضرت زینب کبری(علیها سلام)

عرض میکردم اما گویا لیاقتشو نداشتم.

روم نمیشه بیشتر از این بنویسم

 

ارحم لی یاالله

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 23:41  توسط الیسا | 

بسم الله

 

سلام علیکم ورحمت الله

همه شما میدونید که من اصلا اهل ریا نیستم مگه نه؟؟؟؟؟؟

(چرا اینطوری نگاه میکنید!!!؟؟؟)

آقا من 13و14و15 رجب یا همون ایام البیض نیستم.

یعنی چی؟ 

یعنی از شب سیزدهم نیستم تا افطار روز پانزدهم.

میخوام  برم یه جایی که تاحالا نرفتم

یه وقت فکر نکنید میرم اعتکافا نه من تاحالا اعتکاف نرفتم البته

حالا اگه فکر کردین هم اشکالی نداره

لطفا سعی نکنید از من حرف بکشیدکه عمرن بگم کجا میرم!!!

بهر حال گفتم که بدونید که چند روز  وبلاگ آپ نمیشه (نیست

که قبلاها هر روز آپ میشد!!!!!!!!!)

همین دیگه تموم شد برید خداحافظ

 

 

یاالله

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر 1389ساعت 10:22  توسط الیسا | 

بسم الله

 

سلام علیکم ورحمت الله

تازه متوجه شدم که هیچ چیزاندازه رفتن به بهشت حضرت زهرا

(سلام الله علیها) قطعه 24 اونم روز پنج شنبه با زمزمه آرام

سوره یس و مرور معنای اون حال وهوای آدم رو عوض نمیکنه

تو یه همچین روزی میبینی که سرمزاره بعضی شهدا یه دختر یا

پسر 21 22 ساله آروم نشسته ومزارو با گلاب میشوره ویه گل

پرپر میکنه و بلند میشه میره  فهمیدنه اینکه اینجا پدری آرام

خوابیده زیاد سخت نیست.

چقدر سخته که از وقتی که بدنیا میای سهمت از پدر یه سنگ

مزارباشه ویه عکس قاب شده ویه اسم تو شناسنامه...........

مگه نه!!!

اما نه. وقتی درست فکر میکنم میبینم که این فقط برای

من سخته که عادت کردم پشت ویترین مغازه های گلدیس و

هایپراستار  زندگی کنم

برای منی سخته که برق بوتِ 240 تومنیم چشم آدمای بدتر

ازخودمو کور کرده

منی که عینک آفتابیه ورساچه م  روی همه ی دنیام سایه

انداخته تاحقیقت رو تاریک ببینم

و منی که خوراک هر ماهم یه شلوار 85 تومنی اسپانیایی با

ضمانتنامه ی طرح و دیزاین 2ساله است

منی که صبحم با این ارقام شب میشه وشبم هم با خواب این

اعداد روز

برای من وآدمایی سخته که فقط گوچی و اسپریتو تی تی  رو

خوب میشناسند ولاغیر   ولاغیر

آره فقط برای ما سخته که زمین با خاکش  ریشه های عمیق تو

وجودمون زده تا مارو به هرقیمتی که هست زمینی کنه که مبادا

سرمونو بالا بگیریم وببینیم که یه خدایی هم اون بالا هست...... 

 

خدایا من از جهالت خودم به تو پناه میبرم.

 

(من برای اولین بار رفتم یه کفش خریدم ۸۰۰۰ تومن و همه

اونایی که الیسارو میشناختند فقط بایه علامت سوال توذهنشون

هرروز راه رفتنه منوبا اون کفشها با توده ای از ابهام نگاه میکنند)

 

یاحاضر ویا ناظر

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 15:10  توسط الیسا | 

بسم الله

 

سلام علیکم ورحمت الله

هیچی نگید که امروز حالم گرفته است اساسی

جریان بی توفیقی و نماز صبح یادتونه؟

علتش رو میتونم بگم تقریبا پیدا کردم.

دیدید گفتم یه جایی تو بدیهیات اعتقادیم مشکل وجود داره

آشکاره اما نمیبینم؟

یه مدت پیش نیازشدبرم پیش دکتر (تو خونه ی مام که هرکی یه

عطسه میکنه خدابه دادش برسه سریع قرنطینه اش میکنند تا

تکلیفش توسط نسخه دکتر روشن بشه) رفتم به  نزدیکترین

مرکز پزشکی ،گفتند فقط پزشک آقا داریم.همه بمن گفتند هیچ

اشکالی نداره بری پیش پزشک آقا دراین شرایط ونفری یه فتوای

هفتاد مَن کاغذ صادر کردنو آسمونو زمینو به هم دوختند که

حلاله حلاله

منِ ساده هم رضایت دادمو رفتیم. دکترجوان تجویزداروهای

اورژانسی مورد لزوم رو انجام دادو گفت مشکل خاصی نیست

فقط جهت پیگیری ،سه روز دیگه هم یه سربیا تا دوباره معاینه

بشی وعلایم بررسی بشه

تا سه روز دیگه ما یه پزشک خانم پیدا کردیم اما گرفتنه وقت

ویزیتو ایناش طول میکشید ضمن اینکه جای دوری هم بود.این بار

باوجود عدم اورژانسی بودن قضیه ،بنده به درخواست اطرافیان

رفتم پیش همون دکتر و مابقی قضایا.

راستش وقتی برگشتمو بررسی کردمو تاریخ نسخه رو دیدم

متوجه شدم که یه  آنفولانزای ویروسی چقدر برا من گرون تموم

شد.

چشمتون روزگار بد نبینه همون روزا شده که نمازصبح اول وقت

خوندم وبس

حالام کز کردم یه گوشه همش دارم فکر میکنم وفکر

من ناراحتم.

یادمون باشه که همیشه همه چیز همون طوری نیست که ما

فکر میکنیم. بدیهیاتم باید بررسی بشن....

اما دیگه چه فایده من از دست دادنیامو دادمو جبران هم

نمیشه.خدایا من متاسفم.

 

ومن الله توفیق

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 12:0  توسط الیسا | 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

اولئک علی هدی من ربهم....

 

در اوج  خواب شیرین  چنان مست زبوی گل دنیا بودم

 

یک نوازش بر دوش دلم حس کردم که تمام مستی ز سرم برد

 

و به هوش آوردم

 

به یک بار تلنگر   یه یک باره درد

 

همچنان سوزم و فریاد برآرم  که که بود و زکجا بود و به چه آمد

 

به چه رفت

 

اورا مثل شمع بدیدم به میان ظلمات

 

که به یک شعله مرا آتش زد...... 

                                                      الیسا

 

مضمون دقیق این شعرو کسایی که از روزگار من خبر دارن

متوجه میشن.....

خدا با عشق می آفریند وبا عشق هدایت میکند

 

الله اکبر

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 10:20  توسط الیسا | 

بسم الله

(انقدر اذیت کردید که مجبور شدم این پست رو دوباره بذارم)

 ماجرای عاشق شدن من

 

چرا آخوندا زود زن میگیرند؟

مگه ماها آدم نیستیم؟

مگه ماها دل نداریم؟

مگه ایمان ندارند؟  مهم نیست عوضش ریش دارند

شایدم ما ایمان نداریم!!!  اگه نداشتیم که متهم به

 کچلی نمیشدیم

خوب پس مشکل کجاست؟

مشکل اینجاست که دل هامون از هم دوره٬خوب٬دلامون جای

دیگست

خوب‌٬دلی که خدارو ببینه مگه میتونه منم ببینه؟

دل آخوند کور رنگی داره

رنگ قشنگ منو نمی بینه یعنی منو سیاه وسفید میبینه

خوب همه قشنگیه من به رنگمه

وقتی اونو نبینی معلومه دیگه....

حالا فهمیدم که چرا نفهمیدم ٬ چون دل من کوررنگی نداره

پس من از کجا باید میفهمیدم که آخوندا دنیارو چه جوری میبینن

حالا من باید چیکار کنم؟دل اونارو درست کنم یا خودمو؟

آخه فرض کن یهویی یکی که از ریش وسبیل بدش میاد

وهمیشه داره پاپ میوزیک گوش میده

عاشق جسیکا آلبا و رقص اسپنیش وحمیرا وهایده ومهستیه

گوشی موبایل آیفون داره وباباجونش براش  یه جن تو قیرمیز

 خریده

اونم دانشجوی گرافیک واونم بازیگر تئاترو به به (همه خوبیهارو یه

 جا باهم داره!!!)

یهو میشه عاشق ریش وسبیل  البته عاشق آدمش حالا نه فقط

 ریش وسبیل ساده

بلکه از نوع آخوندیش حالا فکر نکنی نوع آخوند لباس شخصی

 بلکه آخوند پر ملات از نوع عباو عمامه ولباده وکباده واز این

 حرفا...

تازه اونم نه هر مدلش بلکه خوشگل ش اگه کچلم باشه که

دیگه ترکونده

حالا ببین چی میشه جمالات وکمالات همه یه جا(قربونت برم

خدا چی آفریدی؟؟)

یعنی بچه شده عاشق یعنی هر آخوندی که می بینه مات

ومبهوت.....آ آ آمٌا

همه تریپ آدم دورش و برش هست جز آخوند

به به حالا بیچاره من چیکار کنم؟

خودت که نمیتونی بری دنبال حاج آقا

خوب حاج آقاها هم که......اینجوری نمیشه

بابا اصلا اینا به کنار بابا آخوندا زود ازدواج میکنند(18 سال تمام به

 قمری)(چون قمری از شمسی کمتره)

تو چه ساده ای کو آخوند اونم مجرد

البته میدونی در حسرت آخوند بمیرم٬تو اون دنیا

یه حوری چشم درشت خوشگل بهم میدند.آره حتما(شتر در

خواب بیند پنبه دانه........گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه)

إلیسا إلیسا بلند شو مامان جان معلم گیتارت اومده...........وای

 وای دست از سرم بردارین بابا ٬ببخشید ماما

حالا اگه فقط یه مدلش بود شاید میشد کاریش کرد

مثلا ریشو سبیل نداشته باشه اما عباو عمامه باشه

برو بابا مگه میشه ٬آخوندها یا به کمال میرسند یا کلا نمیرسند

یعنی چی حالا؟

یعنی یه آخوند قبل از اینکه به درجه ای از صعود برسه که بفهمه

باید ریشو سبیلشو بزنه باید از مرحله ای عبور کنه که اونم در

آوردن لباس روحانیته

این یعنی کلا نمیرسه یا به عبارتی یه جاباکله سقوط آزاد میکنه

اینارو همه رو بیخیال همه مسایل وفراز ونشیب های سخت

 عاشقی به کنار

کیه باباهه رو راضی کنه...!!!!

برگردیم سر بحث آخوند نه!!! طلبه

نمیدونم ٬کدوم بهتره؟فکر کنم طلبه بهتره

آخی این پسرای سربه زیر طلبه  ماهن ماه

هرچی دعواشون میکنی آروم سرشونو میندازن پایین وهیچی

 نمیگن

حالا تو توٌهم هایم!

حالا بچه های دانشگاه رو بگو میخوان بیان بگند:

إلیسا جون شنیدیم قاطی مرغا شدی نمیخوای بیاریش واسه

 معرفی؟

خودم : معرفی؟وای

جاهلان:ببین فردا یه قرار بذاریم تو سورنتو بیارش٬باشه؟

خودم:سورنتو؟وای ی ی ی سرم گیج میره فشارم افتاد

حالا فرض کن میخوایم بریم میلاد نور از اون دکون همیشگی

شکلات بخریم

بعد من میخوام بگم ........(ازونا) میخوام

اونم میگه: چی؟ یه ذره شکلات 35 تومن اسرافه خانم

بعد من جیغ میزنم :بابا من اگه ازون شکلاتها نخورم میمیرم

اونم میگه:خوب حالا قضیه فرق کرد چون اگه نخوری میمیری

پس واجبته برات میخرم....

آخیش لااقل این یکی حل شد.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 18:8  توسط الیسا | 

بسم الله

 

سلام علیکم ورحمت الله

 

آقا یه چیز بگم؟

حدودای دو سه هفته ای هست که توفیق خوندن نمازصبح اول

وقت از من گرفته شده اکثرا دودقیقه مونده به طلوع آفتاب بیدار

میشم یعنی تایه وضو بگیرمو دورکعتی نمازو تو تنور دلم بپزونم

(که معمولایا زود ازتنور برش میدارمونمیپزه یا دیر برش میدارم که

میسوزه)میبینم که آفتاب زده بیرون.خلاصه آقاسلب توفیق شدم

اساسی یا به عبارتی سلب آسایش شدم. به همین راحتیا.

این مدت همش دارم فکر میکنم که  بازگشت کدوم عملمو دارم

میبینم اما هرچقدر که  مرور میکنم  تاببینم......

کجا نگاه به نامحرم کردم؟

کجا حجاب باید داشتمو نداشتم؟

کجا نماز بی حضور قلب خوندم؟

کجا ترک اولی کردم؟

کجا نسبت به اوامر پروردگار بی اعتنابودم؟

کجا با شیطان هم صدایی کردم؟

کجا دل یه مومن روشکستم؟ 

کجا فکر گناه ازسرم گذشته واستغفار نکردم؟

کجا نظرو فکر مردم برام مهم بوده بجای نظر خدا؟

به یک علامت سوال بیشتر نمیرسم........من واقعا نمیدونم کجا؟

وضعیتم بحرانیه. ازبس زندگیمو زیرورو کردم زندگیم ریخته به هم.

اگه بیای تو افکارم میبینی که دیگه هیچ چی سرجاش نیست تو

مغزم انگار بازار شامه انگار شتربارشو انداخته ورفته. زدم همه

چهار چوبهای ذهنمو  شکستم. سقف داره میاد رو سرم .  

چرا چهارچوبهارو شکستم؟          چون چهارچوب واسه اینه که

بخوای سقف یه چهار دیواری رو بالا نگه داری تا بخوای تو اون

چهار دیواری که ساختی بمونی اما دوسه هفته ست که

فهمیدم یه جایه این دیوارها عیب داره وندونستم کجا. دیگه زیر

این سقف که خودم واسه خودم ساختم نه امنیت وجود داره

ونه احساسش. اگه من خودم این چهارچوب هاروخراب نمیکردم

یه روز وقتی که خواب بودم رو سرم جوری خراب میشد که برا

همیشه زیرش مدفون میموندمو متعفن نه اینکه فکر کنید

میمردمو مدفون میشدم نه زنده زنده اون زیر دست وپامیزدم تا

قیوم قیامت. من باید همه دیوارهارو خراب کنمو از نو بسازم. من

باید بفهمم چرا خدا از من ناراضیه؟ خدایا

میدونید قبلاها وقتی یه صبح برا نماز اول وقت بیدار نمیشدم

وبرمیگشتمو قبلشو مرور میکردم اکثرا میدیدم روز قبلش  قرآن

نخوندم درحالیکه باید میخوندم اما غافل شدم.

اما من اخیرا قرآن خوندم ورو آیه هایی که خوندم تفکر کردم

بنابراین این نمیتونه علت این قضیه باشه.

دلیلش هرچی که هست مهمه.چون درزی وجودداره دراعتقاداتم

که خودم خبرندارم وبه قولی نقطه ضعفیه خودشم بسیارآشکاره

اما نمیبینمش.

من به یک نتیجه ای رسیدم. آقامن یه جا توی بدیهیات اعتقادیم

اشتباه کردم. حالاچرا بدیهیات؟ چون من رو غیربدیهیات اعتقادیم

مانور زیادمیدمو زیاد رژه میرم.کنکاش وتحقیقو جستجو زیادمیکنم

تابه یقینم برسم وبهش عمل کنم(برای احتیاط از متشابهات

پرهیز واز مرزها دوری میکنم)  اما اما بعضی بدیهیات رو احتمالا

چون بدیهی واشکار بودند پذیرفتم واین پذیرفتن خالص برای خدا

نبوده وهمین ملات ناخالص.پایه و شالوده ی اطاق مارو سست

کرده وباعث شده تیرچه های این چهاردیواری باهرصدای پایی

شروع به لرزش بکنه وصدای ترک خوردن وبه هم سابیدنش

سکوت وآرامش این اطاقک چوبی تک نفره رو اینطوری بریزه به

هم. ازاین وضعیت احساس وحشت میکنم.

مسلما من ضربه رو تو همین قسمت خوردم. جالبه که ضربه ای

رو که انقدرسنگین بوده که منجربه نتیجه ای بااین عمق فاجعه

شده رو اصلا حسش نکردم وتازه تازه بعداز چند هفته دارم به

خودم میام که چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه.

واقعا مرز بین کفرو ایمان خیلی باریکه........خیلی......

 

الغوث یا غیاث المستغیثین

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 12:25  توسط الیسا | 
بسم الله

 

سلام علیکم ورحمت الله

شهادت بانوی بزرگ اسلام روبه همه مون تسلیت عرض میکنم.

اینم بگم که من علاقه خاصی دارم نسبت به خانمهای حضرات 

فاطمه زهرا(سلام الله علیها) و فاطمه معصومه(سلام الله علیها).

 

عالم صدف است و فاطمه گوهراو

 

دنياعرض است و فاطمه جوهراو

 

درفضل و شرافتش همين بس که زخلق

 

احمدپدراست و مرتضي شوهراو

 

 

اللهم صل علی محمد وال محمد(وعجل فرجهم)

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 11:52  توسط الیسا | 

بسم الله

 

سلام علیکم ورحمت الله

 آقاهفت هشت ده نفری باهم رفتیم نمایشگاه کتاب

(این یه بارو فرهنگ به خرج دادیمو هیچ کدوم ماشین نبردیم)

آقاچشمتون روزگار بد نبینه اینقدرشلوغ بود که نگو ونپرس. جالب

قضیه اینجاست که تو اون شلوغی وازدحام همه راحت بودندو

صمیمی. همه(اعم از مردو زن) داشتن باصلح وصفا درکنارهم

کتاب میخریدند.........بَه بَه.........من واقعا از این همه مهرومحبت

در شگفت بسیارمی بودم. حالا بگذریم که ازشدت و زیادی حجم

الفت ودوستی نتونستم پاموتوبعضی راهروها بذارم ومجبورشدم 

نمایشگاه رونصفه رهاکنموبیخیال کتاب شم وبنابراین چون ازکتاب

دیدن محروم شدم بکلی حالم گرفته شد. دمق وپریشان درعوالم

خودم غرق بودم که دیدم دارند اذون شب میگن  وبچه هاهم در

حال اشنایی با یار مهربان .من دیدم اگه الان بگم میرم نمازعلاوه

بر اینکه  غرغر میکنند که کوفتمون کردیو اینا، ممکنه ریا بشه منم

که اصلا اهل ریا نیستمو دوست ندارم این چیزارو برا کسی

تعریف کنم!!!!!!!!!!!!  آرومو بی سروصدا ازبچه ها جدا شدمو

رفتم نماز.

بعد نماز بیرون نمازخونه چه چیزا که ندیدم.......

بچه هاخیلی خسته بودندوبرعکس من بسیارشاد.توراه برگشت

بچه هابازم فضولیشون گل کردوجویای دلیل حال خوش ما شدند

منم دراوج صداقت گفتم که اقا من هر وقت اخوندو طلبه ببینم

جوون میشم ، نمایشگاهم که پر آخوندو طلبه ی ترگل ورگل بود

منم کلی کیفور شدم.

افرا گفت: من تو نمایشگاه همه چی دیدم جز اخوند

س....ز گفت: والامن اونجافقط یکی دو تاحاج اقای مسن دیدم نه

طلبه.

یکیشون گفت: آخی بمیرم برات الیسا حالت خیلی بده فکر کنم

توهمّ کار خودشو کرده

بقیه شو هم نگم بهتره

.

.

.

.

.

.

.

آخرشم بحث بالا گرفت هی اونا گفتن اخوند نبود منم گفت اتفاقا

تاچشم کار میکرد اخوندو طلبه بود

بعداز اینکه کلی دعوا افتادیم،کاشف بعمل اومدکه علت اینکه اونا

برخلاف من اخوندی ندیده بودند این بود که اخوندا اکثرا بدون

عباوعمامه بودندوبالباس شخصی البته بیشتر پیراهن مشکی

پوشیده بودند بمناسبت ایام فاطمیه(سلام الله علیها)

تازه یکیشونم نعلین پاش کرده بود..............

خوب بچه هاهم که نمیتونند بین اخوند لباس شخصی با افراد

عادی تمییز قائل بشن نتیجه اش هم میشه همین .

 

یاالله

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 12:14  توسط الیسا | 

بسم الله

 

آقا میدونی مردهم مردای قدیم.

ابهتی بود هیبتی بود دبدبه ای کب کبه ای بود

یارو میخواست بره خواستگاری یه کت وشلوار دامادی میگفتند

که ده تا از بغلش میزد بیرون ،آخه خواستگاری با لباس اسپرتو

کتونیو ریشو مو فشن که مال جوجوهاست  بابا نمیخوای عباو

عمامه تنت کنی اگه نمیخوای سرت به تنت بیرزه  حداقل یه کم

نبوغ به خرج بده لباس رسمی بپوش....اگه یه کم میگو بخوری

فسفر بهت میرسه مغزت به روغن سوزی نمیفته.

بذار اون دسته گل رو وقتی دستت میگیری مردم فکر نکنن داری

میری مریض خونه عیادت مریض چون تعجب میکنند بعدشم بهت

میخندند که این موقع شب کی میره عیادت؟

 

همش دارم فکر میکنم خوب این بیچاره که از حالا من هرچی

میگم میگه باشه اگه یهویی فردا دلش خواست یه زن دویمی یا

سیمی بستونه خوب چطوری میخوادتو رو من واسده بگه من زن

میخوام هاااااااااا؟

الهی بمیرم خوب اگه بمن نگه پس به کی بگه هااااااااااا؟  

خوب ممکنه به حرام بیفته.مثل خیلی های دیگه.تو آبادی مون

تو آبادی مون خیلی ازمردها دوتا زن دارن اما از ترس اون یکی

زنهاشون،نه میتونن پیش خدا روکنندش نه پیش خلق خدا 

یعنی چی؟

یعنی نه جرات دارن از خدا اجازه بگیرند نه از خلق خدا 

بازم یعنی چی؟

یعنی از خدا نمیترسند اما از خلقش میترسند 

نتیجه میشه چی :  چون از خدا نمیترسند شرعیش نمیکنند

 اما          چون از خلق خدا میترسند بازم شرعیش نمیکنند

                              در هر همه حالت شرعیش نمیکنند  

خوب به ما چه نکنند حلال خداروبرخودشون حروم کردندبه ماچه؟

یه روزمیفتندتوآتیش میسوزندبه ما چه؟ گناه هرکس پای خودشه

بله به ما ربطی نداره    اما این یه مرض واگیرداره  ویروسیه ولی

با اون ویروسیه فرق داره،   چه فرقی؟   فرقش اینه که اون از

طریق تنفس به فاصله کوتاه منتقل میشه این از طریق نگاه کردن

حتی به فاصله زیاد یعنی واگیرش چند برابر آنفولانزای خوکیو

مرغیو سارسه یعنی اروپا خودشو کشت برا اینکه مبادا شیوع

پیدا کنه اما ما خودمونو نمیکشیم هیچ .تازه خودمونم سینه سپر

ویروس دومیه میکنیم.اسمشم میذاریم تلفیق حوزه ودانشگاه.

میدونین نگاه کردن به گناه ودم نزدن خودش گناهه

ما نگاه میکنیم برامون عادی میشه قبحش 

(کلمه ی سختی نیست.قبح+ش) میریزه 

امروز شوهرِ اون ،فردا شوهر من ، بعدشم پسر اون  دوباره

بعدش دوماد من و..... بالاخره یه روز دومن همه مونو میگیره 

حالا من چطوری زن آدمی بشم که اینطوری از من میترسه؟

 

یاالله

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 12:33  توسط الیسا | 

بسم الله

 

 آقا سوژه  دارم سوژه ه ه ه.........ملس

 

آقا یه مدت بود یه  ایل و طایفه خونه ما زنگ میزدند برای به قول

خودشون امورات الخیرات .

بابای منم که عمرنی بذاره حالا حالاها شال وکلاه کسی به

درخونمون گیر کنه  ،از خر شیطون که چه عرض کنم از شیطون

خر پایین نیومد که نیومد، اینام که دیدند تلفنی حریف ما نیستند

تن به تن وارد عمل شدند .

ماهم دیدیم بابا اینا ول کنه پاشنه درخونمون نیستند وپاشنه ی

در که سهله خوده درو دارن از جا میکنند(عجب زوری!!!) بعدشم

اگه درمونو میکندند رومون نمیشدبگیم نوشو برامون بخرند، سبک

سنگین کردیم دیدیم اومدنه اونا بهتر از بدون در موندن ماست

گفتیم جهنمو ضررحالا دوتا شیرینی (اما فقط دوتاها!!!) کیو

ورشکست کرده که ما دویّمی باشیم گفتیم فقط دونفر بیان تو

ولاغیر(اگه دومادحاج آقا بودا اونوقت شخصاهمه رودعوت میکردم

ومیگفتم تمام قومو خویشه درقید حیات حضوری بیاند، قدمشون

سرچشم،رفتنی هم سهم اموات غیرحضوریشونو ببرند)  

حالا مادرو پسر اومدند.

مامانم بمن گفتند باید چایی بیاری ، منم گفتم امکان نداره من

واسه نامحرم ، اونم دانشجوی دکترا(که درجه خلوص نامحرمیت

درش بیشتره)، چایی بیارم ،بابام گفتند هرجور دوست داری

بابایی ،تادم در تو بیار باقیشو من میبرم اونوقت حلاله .مساله ی

چایی حل نشده اون یکی گفت بابا روسریتو یه خورده بکش

عقب، بذار مردم بفهمند دوتا چشم داری کور وکچل نیستی،

ناسلامتی قراره دخترو پسر همو بیببینندا. اون یکی از یه داهات

تو فرنگ(مگه تو فرنگم داهات دارن؟ حتما دارن که ازونجا زنگ زده

بوده دیگه) زنگ زده سفارشی که بوگو زن آدم مذهبی نشیا.

دیدم نه، خره ما از کرّه گی دم نداشت هر چی من دارم ساز

میزنم اینا رقصیدنشون نمیاد

گفتم یه غرّشی بیام.........بعداز سِروِ غرّش که صداش تا اون ور

آب هم رفت ، قرار شد دخترو پسر اونقدر باهم بشینند تا

حرفشون بیشِد

تو اندرونیه خونه هم یه دفتر پر از سوال دادند بمن که اینارو

بپرس. منم از قبلش جیغامو تا حد حنجره زده بودمو  طی کرده

بودم که اگه پسره ریششو تراشیده باشه من هیچ سوالی ازش

نمیپرسما(آخه اصلابدون ریش مردونگی دچارخدشه ست آدم

فکر میکنه داره با زن حرف میزنه)

گفتند باشه حالا تو برو

 

فکر میکنین چی شد؟ هاااااا؟

آقا  ریششو نصفه تراشیده بود. یعنی چی؟

یعنی  نصفشو تراش کرده بود نصفشو شونه. یعنی چی؟

یعنی نصفش مال ما، نصفش مال اونا.  یعنی چی؟

یعنی ریشش مهندسی بود پروفسوری ژیگول. اینارو بذار

کنار،موهاشو بگو،  موهاش منو کشته بود. یعنی چی؟

یعنی بابا یارو فَشِن بود.آقا آمپر من رفته بود رو سیصد. همش

داشتم زیر لبم غر غر میکردم که حیفه همون دوتا شیرینی ،اخه

من کجا وو جهنم کجا؟ بابا من قصد دارم اهل تقوی باشم.

بایدحتی اگه درمونو آتیش میزدیدم بازم بازش نمیکردیم.

فرضشو بکن از آخوند شروع کردیم و اومدیم رسیدیم کجا؟

خدا قربونش برم همچین زده بود پس کله ام که دردشو همسایه

هام داشتن حس میکردند حالا دردش هیچی از شدت ضربه

داشتم پس میفتادم

اگه یه دقیقه پسره دیرتر توجیه میشدکه اون به درد من نمیخوره

وما هیچ تفاهمی باهم نداریم، خودم بلند میشدم وبا همین

کوسن مبل خفه اش میکردم

حالا چرا با بالیش؟ بیچاره بچه، جون بسر میشه هابادست بهتره

نخیرهمون کوسن وبالیش.چون نامحرم بود ونباید دستم بهش

میخورد

اومده بودیم ثواب  کنیم نه معصیت خدا .تازه نمیخواستم

اثر انگشتم درمحل حادثه بمونه

 

 

البته یه چیز جالب بگم واونم یه نقطه اشتراکه که اونم مربوط

میشه به جن تو البته رنگشو نمیدونما ولی میدونم هم ماشین

بودیم با سوژه مون.

درپایان یه نکته بگم

(قابل توجه دوستان محترم برای اینکه یه وقت به عنوان سوژه

بعدی این وبلاگ، فیلم خودتونو درهنگام خواستگاری اینجا نبینید

البته من اونقدرام نامردنیستم که فیلمتونو اینجا بذارم اگرچه

توصیفات من خیلی خیلی بدتراز فیلمه وبازصد رحمت به فیلم!!!

قبل از رفتن به خواستگاری حتما کاشف به اندازه کافی بعمل

بیاوریدکه نکنه دختره جن تو قیرمیزداشته باشه.....ازما گفتن!!!)

 

ادامه ی مباحث باشه برا جلسه بعد

(جلسه بعد بیشتر مواعظ داریم تا مباحث)

 

 

یا الله اهدناالصراط المستقیم

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 13:40  توسط الیسا | 

بسم الله

  

دو سه روز پیش سیلتن  مُرد.راستش غافل گیرشدم. ازوقتی که

 بچه بود داشتمش.چون نژادش مهاجم بود مادرم اینا راضی

نبودن نگهش دارم تااینکه ممنوع شدم از اینکه بهش دست بزنم

فقط حق داشتم بابرس تمیزش کنم.آخرش هم برای اینکه یه

وقت تحت تآثیر قرار نگیرم وزودتر فراموشش کنم پدرم خودشو

ولونشو باهم  برد وسر به نیست کرد.

 

 

حمید آقا( شوهر ِعمه کتایون)همیشه میگه اگه یه بچه گربه

دوروز بیاد از جلودر خونه ی آدم رد بشه روزه سوم اگه نبینیش

ناخودآگاه چشمت دنبالش میگرده .راستش چند روزیه که یاداین

حرف افتادم و همش دارم فکر میکنم  یعنی نماز حمیدآقا یا

روسریه گیتا دختر خاندان اسکندریها  براش اندازه یه بچه گربه

هم ارزش نداشت ...؟؟؟

 

لااله الا الله

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 19:55  توسط الیسا | 

بسم الله

 

خدایا بارهاسر این میز برای آزمونم بنشاندی که نهایت هربارمن

بی بال وپر گنگ زبان، من گمنام، من بی نام ونشان مردودشدم

اما دوباره سر این میز مرا بنشاندی به چه بارالها به چه؟

 

امامن این بارضعیفتر ازهمیشه ودست خالی بدون هیچ تجهیزی

چرا خدایا  چراهر بار میخواهی مردود شدن را به رخم بکشی

چراهر بارمیخواهی ضعف هایم را برایم انگشت نما کنی   چرا؟

 

خدایا میبینی دست های لرزان؟

میشنوی ضجه های بی امان؟

خدایا بغض امروزم سراین میز،بسیار بزرگتر وبسیاردرد آورتر از

همیشه است دیگر این بار امانم نخواهد داد

خدایا شکست این بار سنگین ترین خواهد بود

خدایا زانوانم قدرت ندارند خدایا ببخشای بر من

خدایا سکوت این سرسرا تنم را میلرزاند

خدایا زانوانم قدرت ندارند خدایا دستم بگیر اینجا لبه پرتگاهی

عمیق است

خدایا بدن رنجور من طاقت این گردباد را ندارد اگر پرت شوم....

خدایا من خواستم سربلندی را ،ایستادن روی قله زیباست اما

این اوج همان مرز پرتگاه است

خدایا قلب ناآرام را بیارام که آرامش نزد توست وبس

 

اکنون که زنده ام کسی قلب مرا درک نمیکند کسی درد مرا

نمیشکافد اما به محض اینکه مرده بودم همه سراغ درد را در

کوچه پس کوچه های قلب من میگرفتند.

میدانی؟ اینان تورا بی نفس میخواهند اینان تو را بی صدا

میخواهند تا راحت تر بتوانند قلب تو را به جای قلب مرده خود

جای دهند تا زنده بمانند

وای چقدر پستی در بلندای این دنیای ارواح جای گرفته...

 

انالله وانا الیه راجعون

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 10:31  توسط الیسا | 

بسم الله

 

آه حسرت ، ازنهادم چنان داغ داغ برمیاید که میسوزاند تمام

ناگفته هایم را 

چقدر دنیا زشت وزننده است خدایا

بوی تعفن از دورها به مشام میرسد

همه چیزش آزاردهنده است

در بیشه زارهای قلبم در هر گوشه اش لاشه ای مرده

لاشه های مرده قلبم را میآزارند میخواهند قلبم را بمیرانند

خدایا قلب مرده را به نفسی زنده کن

خدایا زمانی که آدم و حوا را روی زمین تبعید میکردی گویا    

سخت ترین مجازات را برای آنها در نظر گرفته بودی سخت ترین!

خدایا تو میدانی و من نمیدانم

خدایا تو هستی و من نیستم

خدایا میشنوی ناله هایم را

خدایا جریانی سیل آسا مرا با خود میبرد خدایا دستم بگیر که

سخت مستاصل شده ام

خدایا احساس غربت کشنده است

خدایا غربتی ناتمام بر ذهن ودل وجانم رخنه کرده

خدایا برهانم برهانم برهانم

 

یاالله

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 20:37  توسط الیسا | 
 

بسم الله

سلام علیکم ورحمت الله

 

راستش یه چندروزیه نمیشه بنویسم.سرم شلوغه.هم باید درس

 بخونم.هم باید دکترا قبول شم.هم بابامو راضی کنم هم مامانو

هم اونو هم اینو هم بیام اینجا هم برم وزارت خونه همه و همه

راضی اماکیه که بفکر رضایت خدا باشه وبدین ترتیب طبق

 معمول آخر سر خدا ناراضی.

همه میان توجیه میکنن که خوب خداهم راضیه. چرا؟ چون اونجا

به اون فقیر کمک کردی چون اونجا علم آموختی ودکتر شدی و...

خدا چجوری راضیه که بخاطر مستحبش واجبش روانداختم زیر

پا.من به خاطر درس خوندن که واجب نیست بانامحرمم حرف زدم

 وتزاحم بین نامحرمها صورت گرفت درحالیکه اگر  بخواد مسجد

 بره خانم و تزاحم صورت بگیره باید نمازش رودوباره توخونه بخونه

چون این نماز و مسجد که توش برخورد بانامحرم هست ازش 

 پذیرفته نیست.

پس علم آموزی من چجوری پذیرفته است؟خوب من دیگه

 نمیخوام برم دانشگاه.حرفمو باید به کی بگم آخه.

چرا هیشکی متوجه حرفم نیست مثل کسی که لاله وهیچکس

 نمیشنوه حرفاشو درحالیکه گلوم پاره شد از داد زدن.

خدایا کمکم کن.من نمیدونم باید چه کار کرد نمیشه هم زمان هم

 راه تقوا پیمود هم راه مادیات دنیا.اینا باهم جمع اضداد هستند.

 خدایا حکم تو اجرا نمیشه.

وقتی یکی هم میاد اجراش کنه میزنن تو ....

میخوام یه کاری کنم اگر چه برام سخته ولی خوب دیگه چاره ای

 نیست.من میشینم میخونم که همه بگن داره میخونه بعد سر

جلسه کنکور هیچی نمیزنم  بعد میگم چیکار کنم من خوندم اما

قبول نشدم خوب آی کیوم پایینه...بعدش تا یکی دوروز همه به

من میخندن و میگن خنگه بابا شعور نداشت بااون همه امکانات

نتونست قبول شه اما در واقع اون منم که تو دلم به همه

میخندم.(یکیشم آبجیم که دکتره...)

من اون مدرکو که به واسطه اون باید چندین گناه دیگه مرتکب

شم رو نمیخوام.

 خدایا اگر روزی کسی خواست منو به هر بهانه و دلیلی از سر

سفره پرنعمت تقوی یه تو بلند کنه جانم بگیر قبل از آنکه قدم از

قدم بردارم  چون کسی که حتی یک نفس سر این سفره زده

دیگه نمیتونه...

 

اعوذ بالله من الشیطان اللعین الرجیم

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 23:11  توسط الیسا | 
بسم الله

 

خدایا

همیشه هستی 

همه جا هستی 

هر زمان هستی 

هر مکان هستی 

امّا

امّا بازم دلم برات تنگ میشه

اینجارو دیگه جدی نوشتم!!! انقدر شوخی کردم همه فکر میکنن

 اینجام دارم شوخی میکنم (مثل قضیه چوپان دروغگو  )

 

درنهایت خدایا نگریستن به کدامین سو مرا به تو میرساند.....

کاش میدانستم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 22:31  توسط الیسا | 

بسم الله

 

   من:اصلا میدونید چیه؟  من میخوام آخوند بشم

وجدانم: ای بابا زنها طلبه میشن نه آخوند

   من:فکر کردی. زنها هم میتونند آخوند بشند

دلم: ببخشید چطوری اونوقت؟!!!

   من:ببین زنها از دوراه میتونند دکتر بشند

        1.برن دکتر بشن

        2.برن زن دکتر بشن

درهر دو صورت بهشون میگن خانم دکتر

در واقع مثل همون قضیه خانم مهندسه

حالا منم اگه زن آخوند بشم ،میشم ....

 

نتیجه گیری:

من به نتیجه ای رسیدم .

من از هر چیزی بخوام بنویسم اول و آخرش میرسه به آخوند.

چرا؟ نمیدونم

اصلا کاش تو دنیا همه آخوند بودند.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 21:40  توسط الیسا | 
 

بسم الله

 

قرار بودمن به بچه ها شیرینی بدم. بابچه هارفته بودیم بیرون، تو

 یک محوطه بزرگی وایساده بودیم .بسته شیرینی تو دستم بودو

 هنوزبازش نکرده بودم که یهو اون دور دورا جماعتی رودیدم،چند

 نفر خانم محجبه و چادری وچند نفر آقا دورهم نشسته بودند.

احساس کردم وسط اون سیاهی هایه سفیدی به چشمم خورد.

بلند گفتم: إ إ یه آخوند

نگاه بچه ها برگشت به اون طرف

بی اختیار سرمو انداختم پایین و راه افتادم ،حالا نرو که کی برو،

مستقیم رفتم سمت آخونده بدون اینکه نگاهش کنم.  

صاف شیرینی رو گذاشتم مقابل حاج آقا و تند تند برگشتم وقتی

 به بچه ها رسیدم دیدم بچه ها هاج و واج دارن منو نگاه میکنند.

با اعتماد بنفس تمام گفتم : خوب بچه ها بریم دیگه. شیرینی

إن شا ألله دفعه بعد....

 

یکی از بچه ها پشت سرم عصبانی گفت:

همه رو برق میگیره ما رو .....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 21:40  توسط الیسا | 
 

بسم الله

 

اونروز رفتم پیش یک دکتر روانشناس و جریان عاشق شدنم رو

براش تعریف کردم. وایسادو به من نگاه عاقل اندر سفیهی

 کردو بدون هیچ حرفی داد زد:

خانم رفیع یه تست MMPI  از ایشون بگیرید.(تست MMPI یه

چیزی تو مایه های تست تشخیص افسردگیه)

بعد من با یک علامت سوال بزرگ رو سرم اومدم خونه(تو دلم

همش به خودم میگفتم که آخه مگه من چی گفتم)

 

جلسه بعد روانشناسی یا به عبارتی روانی شناسی:

 

دکتر: تفسیر تست تون به من میگه که شما از لحاظ روانی

 مشکلی ندارین

 

خودم: (پس حتما شما مشکل دارین!! ) خووووووووب ،آقای دکتر

حالا نوبت شماست. خانم رفیع..........

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 21:23  توسط الیسا | 

بسم الله

 

گیرم  که اونارو خوندم

گیرم بابام راضی شد

اگه تو راضی نبودی که هنوز سرجای اولم وایسادم

ازم راضی باش دیگه

چرا اراده گناه رو از من نمیگیری؟

آخه مگه چند تا مریم داری؟ها؟

خیلی.. یه دنیا مریم داری

درسته  ولی اونا مریمند مریم که نیستند

من گلم

اما اصلا گلها رو نمیشناسم

مگه میشه؟گل باشی گلهارو نشناسی!!!

حالا که شده

مثل بچه ای که وقتی  به دنیا میاد سبیل داره

خوب سبیل نشون مردونگیه

فرض کن اونقدر مردونگیت زیاد باشه که وقتی

از شکم مادرت میای بیرون  سبیل داشته باشی!!!(بچه گربه)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 6:57  توسط الیسا | 

بسم الله

 ماجرای عاشق شدن من

 

چرا آخوندا زود زن میگیرند؟

مگه ماها آدم نیستیم؟

مگه ماها دل نداریم؟

مگه ایمان ندارند؟  مهم نیست عوضش ریش دارند

شایدم ما ایمان نداریم!!!  اگه نداشتیم که متهم به

 کچلی نمیشدیم

خوب پس مشکل کجاست؟

مشکل اینجاست که دل هامون از هم دوره٬خوب٬دلامون جای

دیگست

خوب‌٬دلی که خدارو ببینه مگه میتونه منم ببینه؟

دل آخوند کور رنگی داره

رنگ قشنگ منو نمی بینه یعنی منو سیاه وسفید میبینه

خوب همه قشنگیه من به رنگمه

وقتی اونو نبینی معلومه دیگه....

حالا فهمیدم که چرا نفهمیدم ٬ چون دل من کوررنگی نداره

پس من از کجا باید میفهمیدم که آخوندا دنیارو چه جوری میبینن

حالا من باید چیکار کنم؟دل اونارو درست کنم یا خودمو؟

آخه فرض کن یهویی یکی که از ریش وسبیل بدش میاد

وهمیشه داره پاپ میوزیک گوش میده

عاشق جسیکا آلبا و رقص اسپنیش وحمیرا وهایده ومهستیه

گوشی موبایل آیفون داره وباباجونش براش  یه جن تو قیرمیز

 خریده

اونم دانشجوی گرافیک واونم بازیگر تئاترو به به (همه خوبیهارو یه

 جا باهم داره!!!)

یهو میشه عاشق ریش وسبیل  البته عاشق آدمش حالا نه فقط

 ریش وسبیل ساده

بلکه از نوع آخوندیش حالا فکر نکنی نوع آخوند لباس شخصی

 بلکه آخوند پر ملات از نوع عباو عمامه ولباده وکباده واز این

 حرفا...

تازه اونم نه هر مدلش بلکه خوشگل ش اگه کچلم باشه که

دیگه ترکونده

حالا ببین چی میشه جمالات وکمالات همه یه جا(قربونت برم

خدا چی آفریدی؟؟)

یعنی بچه شده عاشق یعنی هر آخوندی که می بینه مات

ومبهوت.....آ آ آمٌا

همه تریپ آدم دورش و برش هست جز آخوند

به به حالا بیچاره من چیکار کنم؟

خودت که نمیتونی بری دنبال حاج آقا

خوب حاج آقاها هم که......اینجوری نمیشه

بابا اصلا اینا به کنار بابا آخوندا زود ازدواج میکنند(18 سال تمام به

 قمری)(چون قمری از شمسی کمتره)

تو چه ساده ای کو آخوند اونم مجرد

البته میدونی در حسرت آخوند بمیرم٬تو اون دنیا

یه حوری چشم درشت خوشگل بهم میدند.آره حتما(شتر در

خواب بیند پنبه دانه........گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه)

إلیسا إلیسا بلند شو مامان جان معلم گیتارت اومده...........وای

 وای دست از سرم بردارین بابا ٬ببخشید ماما

حالا اگه فقط یه مدلش بود شاید میشد کاریش کرد

مثلا ریشو سبیل نداشته باشه اما عباو عمامه باشه

برو بابا مگه میشه ٬آخوندها یا به کمال میرسند یا کلا نمیرسند

یعنی چی حالا؟

یعنی یه آخوند قبل از اینکه به درجه ای از صعود برسه که بفهمه

باید ریشو سبیلشو بزنه باید از مرحله ای عبور کنه که اونم در

آوردن لباس روحانیته

این یعنی کلا نمیرسه یا به عبارتی یه جاباکله سقوط آزاد میکنه

اینارو همه رو بیخیال همه مسایل وفراز ونشیب های سخت

 عاشقی به کنار

کیه باباهه رو راضی کنه...!!!!

برگردیم سر بحث آخوند نه!!! طلبه

نمیدونم ٬کدوم بهتره؟فکر کنم طلبه بهتره

آخی این پسرای سربه زیر طلبه  ماهن ماه

هرچی دعواشون میکنی آروم سرشونو میندازن پایین وهیچی

 نمیگن

حالا تو توٌهم هایم!

حالا بچه های دانشگاه رو بگو میخوان بیان بگند:

إلیسا جون شنیدیم قاطی مرغا شدی نمیخوای بیاریش واسه

 معرفی؟

خودم : معرفی؟وای

جاهلان:ببین فردا یه قرار بذاریم تو سورنتو بیارش٬باشه؟

خودم:سورنتو؟وای ی ی ی سرم گیج میره فشارم افتاد

حالا فرض کن میخوایم بریم میلاد نور از اون دکون همیشگی

شکلات بخریم

بعد من میخوام بگم ........(ازونا) میخوام

اونم میگه: چی؟ یه ذره شکلات 35 تومن اسرافه خانم

بعد من جیغ میزنم :بابا من اگه ازون شکلاتها نخورم میمیرم

اونم میگه:خوب حالا قضیه فرق کرد چون اگه نخوری میمیری

پس واجبته برات میخرم....

آخیش لااقل این یکی حل شد.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 23:8  توسط الیسا | 

بسم الله

 

تو کلاس ایروبیک بودیم عاطفه گفت:من شمال رو خیلی دوست

 دارم

اونقدر که حاضرم چند روز از آلمانم بزنم برم شمال

تو دل خودم: أأأ  أه دختره ی شمال ندیده

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 18:19  توسط الیسا | 

بسم الله

 

صدای زنگ تلفن هی پشت سر هم .خداروشکر هیشکی

 نیست جواب بده.

..الو (دردوران جاهلیت بنده اول میگفتیم جانم)

.....سسسسسسسسسلام

...سلام بفرمایید

....الیسسسسا عمو جون

....عمو جون؟؟؟ وا عمو کوروش شمایید بابا ترسیدم عمو خان

صداتون شبیه شریفی شده

...شریفی کیه عمو

.....(بابا باغبون باغچه لواسون) هیچی بابا

بابا؟ من که بابات نیستم عموتم

ببخشید ٬عمو......

.....................

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 18:13  توسط الیسا |